شمس سراج عفيف
526
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )
ز انگونه بكرد عدل محكم * كز مرغ بماند باز پر كم ، 384 . زبانم چو بر عهد شد رهنمون * نبردم سر از حد فرمان برون ، 246 . زن ناقص عقل آفريدند * بر نام زنان ورق دريدند ، 352 . زورمندى مكن بر اهل زمين * تا دعايت بر آسمان نرود ، 474 . زهى سعادت جائى كه تو ملك باشى * زهى لطافت قومى كه تو در ايشانى ، 171 . زين گونه كه حال ناپسنديدهء ماست * حسن رخ تو چه لائق ديدهء ماست ، 87 . زينهار اى رفيق خوش زنهار * در جهان طنز و كبر نگزينى ، 230 . سپاهى كه گرباز جويد بسى * نبيند به يك جاى چندان كسى ، 198 . سر تيز دو نار بود چون تير * نوشيده ز هردو نيشكر شير ، 364 . سركشى ميكن كه سلطانان كلهدارى كنند * پادشاهان كينهكش باشند و جبارى كنند ، 222 . سعدى زمانه گر به شكر پرورد ترا * چون ميكشد به زهر ندارد تفضلى ، 488 . سعديا مرد خردمند نميرد هرگز * مرده آنست كه نامش به نكوئى نبرند ، 489 . سكندر به تدبير دانا وزير * به كم روزگارى شد آفاق گير ، 267 . سكندر به دستورى رهنمون * ز ممقدونيه برد رايت برون ، 398 . سلطان شهان و شهرياران * سر تاج سران و تاجداران ، 48 . سلطان شهانست شاه فيروز * كردست ازل خداش شهروز ، 48 . سلك سخن را چو در افشان كنيم * پيشكش حضرت شاهان كنيم ، 4 . سنانم چنان اژدها را خورد * كه طوفان آتش كيا را خورد ، 201 . سيه تا سپيدى گرفتم به تيغ * بدادم بخواهندگان بىدريغ ، 247 . شاه كه ترتيب ولايت كند * حكم رعيت به رعايت كند ، 300 . شاهانه بكرد ميزبانى * شد شهر همه بشادمانى ، 365 . شاهت چو شاه پادشاهان * بد شاه غلام پادشاهان ، 442 . شب نبينى كه تيرتر گردد * يك زمانى كه روز خواهد شد ، 236 . ششم انگشت بهر رنج باشد * نه از وى زيب بحر رنج باشد ، 388 . شكننده كام كامكاران * دوزندهء دام دام داران ، 103 . شنيدم كه مردان راه خدا * دل دشمنان هم نكردند تنگ ، 432 . شود مصر و آن مملكت رام او * برآيد به مردانگى نام او ، 143 . شور بختان به آرزو خواهند * مقبلان را زوال نعمت و جاه ، 104 . شه ما كه بدخواه را كرد خرد * به رأى وزير از جهان گوى برد ، 267 . شهانرا به هنگام كين خواستن * ببايد چنين لشكر آراستن ، 17 . شهر و سپه را چون شوى نيكخواه * نيك تو خواهد همه شهر و سپاه ، 263 . صد فخر كنم به همنشينان * صد لاف زنم بدور بينان ، 140 .